هرکه آمد عمارتی نو ساخت!
سمیرامیس بابایی
ماهنامه_خط_خطی
یکی از نفهمی های همیشگی بنده درک مفهوم شعر پست مدرن است. برای رفع این معضل به سطحی ترین روشی که به ذهنم رسید یعنی کتاب مراجعه کردم. همین طور در بحر رفتار جاهلانه خود مشغول خواندن بودم که صدایی به گوشم رسید « برخیز همی به سفر رویم» گفتم «کیستی؟ لختی دیگر قصد کشتن چراغ و بیاسودن داشتم» گفت« بیا که پست مدرن نشانت دهم» دعوتش اجابت کردم و حاجتش برآوردم و با وی روانه شدم.(راجع به اینکه چرا واکنشم مثل رابعه بلخی شده بود نظری نداشتم) یک دفعه دیدم از پنجره به در شدیم و در آسمان به پرواز درآمدیم! گفتم« جسارتا شما که به ادبیات قرن هفتم هجری ِ گلستان سعدی صحبت می کنی، چرا طی العرضت مثلِ سرود کریسمس چارلز دیکنزه!؟»گفت «پست مدرن برایت ظاهر شدم گلم. این تور مجازیه اگه دو تا دیگه از دوستاتون رو دعوت کنید دفعه بعدی برای خودتون مجانی می افته ». بالاخره بعد از کلی پرواز از پشت یک پنجره سر در آوردیم. پنجره متعلق به شاعری بود ملقب به « ماه آخر پاییز». از این ها که به بانوان بسیاری پی وی می دهد«درود! چیزهای مشترک زیادی مرا به اینجا کشانید » خلاصه که یک شاعر جوان در محضر استاد شعر خواند. آخرِپاییز کمی او را براندز کرد و عاقبت گفت «استعداد داری ولی چرا خودت رو اینقدر محدود می کنی.» لبخندی زد و ادامه داد« بریز بیرون. بذارجاری بشی! شاعر دنبال کلمه نمیگرده، کلمه میاد توک زبونش! مثلن دمپایی. تا حالا تو شعرت دمپایی داشتی؟»
«نه استاد. راستش هیچ وقت دمپاییم نیومده.»
« چرا؟نکنه توام در بندِ دریغا آن شیرآهن کوهمردا و این حرفایی! هه! اون آقا که خدا رو شکر اسنادی ازش رو شد و مشخص شد و تمام! دیگه فقط ما پرچم دار این کشتی طوفان زده ایم. آه! پاکِ پاک! حتا دریغ از یه پرنده روم کار خرابی کرده باشه»
«آخه دمپاییم نمیاد استاد»
« سعی کن بیاد! زور بزن ..»
«نمیاد...»
استاد حسابی کفری شده بود«اصلن فحش بده. شعر باید فحش و فضاحت رو با اروتیک قاطی کنه ..» بعد هم سینه فراخ کرد که از خط قرمز ها هم نترس! و به یاد شبی که در شمال مجبور شده بود هشت ساعتی را در بازداشتگاه بخوابد، بادی به غبغب انداخت، پک تلخی به سیگارش زد و به سمت جایی برای جاری شد به طبقه ی پایین، درِ اول، سمت چپ ، دستشویی کارکنان رفت. رو کردم به روح سرگردان و گفتم «فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود. اما یگانه بود و هیچ کم نداشت» روح سرگردان به اَکسِنت فیلم های ایرج ملکی جواب داد« قربون دختر چیز فهمم بشم»
برچسب:
نویسنده: میلاد رضوانی