خرید بک لینک

قناعت فرهنگی!

سمیرامیس بابایی
روزنامه نوآوران

راستش خانواده من حساسیت بالایی داشتند که زبانم لال ، یه وقت بچه هاشون دچار انحرافات اخلاقی نشوند. برای همین هم به صورت جدی با فرهنگِ کتاب و کتابخوانی مخالف بودند. یادم هست در دوران کودکی، اگر عمه جان کتاب دستمون می دید ، داد و فریاد می کرد که:«خاک به سرم نکنه میخوای سیاسی بشی؟!» اما امان از نبود امکانات درست و وجود امکان عمومی خلاف عفتی چون کتابفروشی. حتا یادمه که یه فرد و خوش برخوردی دم در کتابفروشی می ایستاد و جوانان رو تشویق به ورود می کرد. پدر مادرها با اضطراب دست بچه هاشون رو می کشیدن و سر تکون می دادند. اما مگه اون فرد پلید ول کن بود . به دنبال مشتری، یک روز لبخند زنان به من گفت که داخل بشم و یکی به سلیقه خودم انتخاب کنم و ادامه داد دفعه اول مجانیه! و این طوری جوان خامی چون من رو به ورطه هوا و هوس کتاب خری کشید ! همین امر باعث شد من برای فامیل حکم میدان مین رو پیدا کنم و دورم رو سیم خاردار کشیده بودند که نونهال هاشونو خطری تهدید نکنه.
مورد داشتینم فامیل به بچه هاشون می گفتن: «داستان بزبز قندی رو یادتونه؟ خاله همون گرگ است! اگه ما نبودیم و اومد کتاب از زیر در نشون داد و گفت: منم منم مادرتون! گول نخوریدها!» همه ماجرا هم از این صادق خان هدایت شروع شد که خان دایی، تو کتابخونه من دیده بود و به نظرش، فرد مشکوکی ظاهر شده بود. تا یه مدت طولانی ، میوه هم که میخواستم پوست بکنم بهم میگفت :«اون چاقو را بذار زمین می تونیم با هم صحبت کنیم!» بعدها هر چی من سعی کردم با چپوندن کتاب های «م. مودب پور» و «دانیل استیل» در کتابخانه ام، این لکه ننگ رو پاک کنم ، فایده نداشت که نداشت!
مدتی بعد، خان دایی که ماجرای تاثیر کتابهای صادق هدایت روی من را خیلی جدی گرفته بود، شاکی شده بود که چرا تا حالا هیچ تلاشی برای انتحار انجام ندادم! یک بار هم تو جمع تیکه انداخت که:«... تازه من بعضی ها رو هم می شناسم که کتاب می خرن فقط واسه دکور اتاق شون!»
به سرنوشت محتومم تن در داده بودم تا اینکه پسردایی از خارج آمد و معادلاتم رو بهم ریخت. فامیل برای دیدنش دور هم جمع شدند. جوانی بود دیلاق، با لبخندی آویزون و موهایی که بصورت خاصی شبیه موهای اینشتین ، درهم و برهم بود. خاله جان با غرور فرموندن که مهندس، تو کار آهنگسازی هم هست و تازه صداشم خیلی خوبه! فریاد تحسین فامیل به هوا بلند شد و بعد هم از فامیل اصرار و از پسردایی انکار که یه دهن براشون آواز بخونه. اونم بالاخره با اهم و اوهوم، خواند : «ویلا تو فشم بخوای برات می خرم ، کنسرت ساسی می برم، از روی دیوار می پرم...» فامیل هم نیش از بناگوش در رفته ، با دست زدنهای مکرر دو انگشتی، پیگیر ماجرا بودند. پسر دایی ،خطاب به مادرش خواند: «رشته خانوم معماریه ،ماشین خودش فراریه...» دایی هم با سبیل از بناگوش در رفته پرسید: «حالا نیناش ناشم بلده؟»
بنده که از استقبال خانواده از هنر فاخر خوانندگی تعجب کرده بودم، علت رو جویا شدم. خاله خانم با نگاهی هنرمند اندر هنرنشناس، گلویی صاف کرد و گفت:«البته برهمگان واضح و مبرهن است که هنر و هنرمند و کلیه مخلفاتش، منجلابی است عمیق و طولانی که افتادن در آن همانا و تیره بختی ابدی همان! اما چون ساسی مانکن و ادامه دهندگان سبک فاخر ایشون، جزو هیچ کدوم از هنرهای هفتگانه محسوب نمیشن، در نتیجه خطری نداره . تازه ما از اون خانواده هاش نیستیم که جلوی استعداد فرزندانمون رو بگیریم... فقط نگرانیم یه وقت هنری نشن!» من که تا به حال تو زندگیم اینقدر قانع نشده بودم.

( این مطلب بدون حذف و تعدیل روزنامه است)

برچسب: طنز خنده دار,طنز,طنز ایرانی,طنز جدید,طنز پیک شادی,طنز لری,طنز دکتر سلام,طنز تلخ,طنز به انگلیسی,طنز حامد آهنگی, نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 9:10

صفحه بندی